تبليغاتX
پرستاران استان اصفهان - یک شیفت از 12شیفت شب من

پرستاران استان اصفهان

اطلاع رسانی خبری و آموزشی در رشته پرستاری

یک شیفت از 12شیفت شب من

رنجور و نحیف روی تخت بیمارستان افتاده است.شماره نفسهایش به ۳۰ می رسد.تاکی پنه است.تمام بدنش در پانسمان پیچیده شده ٬بدنی به دون پوست با باندهایی خیس که پلاسمای بدنش آن را خیسانده .

تب امانش را بریده و امان مرا.گرما بیداد می کند و باندهایی که گرما را بیشتر در خود نگه می دارد.چهره اش گلگون است.صورتش خیس از عرق.ترمومتر را از زیر بغلش بر می دارم.هنوز هم عدد ۴۰ را نشان میدهد!!!شیاف استا مینوفن هم کار ساز نبوده ٬پاشویه را آغاز می کنم.باید مراقب کنترل دمای بدنش باشم چراکه ممکن است تب به زودی تبدیل به لرز شده تمام زحماتم از بین برود.تبی مقاوم که هردو برای سرکوبش در تلاشیم و شبی سیاه که پایانی سیاه تر دارد برای او....

با چشمانی مضطرب مرا می نگرد چشمانی میشی و زیبا.

خانم پرستار؟

جانم

چه قدر تا صبح مانده؟

۳ ساعت عزیزم.۳ ساعت.

می دانم اضطراب او از چیست.صبح و باز کردن بانداژهایش و ...........پانسمان در کنار دارو درمانی بهترین روش بهبود زخم است که هر صبح انجام می شود.بسیار دردناک است.بدنی به دون پوست ٬غرقه در خون٬به دون رگ و گاها رگهایی که به تازگی جوانه زده ٬ فرم گرفته است.دردی جان فرسا.این همان چیزی است که او را به وحشت انداخته است ومن این را می دانم٬ غمگین اویم.

داستان زندگیش را برایم تعریف کرده است.نگران کودک ۵/۱ساله اش می باشد که معلوم نیست الان در دستان چه کسی است و چه آینده ای در انتظار اوست.امیدوارم به آغوش گرم مادرش باز گردد!!۳ ماه است کودکش را ندیده.با بغض می گوید کودکم از شیر خودم تغذیه می کرد.آه!!خدای من!!!

اوبیماری است ۲۵ ساله با ۹۰٪ سوختگی.در سکوت شب داروهای انبوهش را یکی یکی در میکروست می ریزم.مدام تبش را چک می کنم.گازهای استریل خیس را روی اندک نواحی سالمش می گذارم.من امیدوارانه برای بهبودش تلاش می کنم و او نا امیدانه تلاشهای مرا زیر نظر دارد.می دانم با خود چه فکری می کند.

گاها مردش را دیده ام.از پشت شیشه اتاق اورا می نگرد و زن حاضر نیست به بیندش.مردش از من پرسید:

او میمیرد؟؟

گفتم: کدام را برایش می خواهی؟ مرگ یا زندگی را؟؟؟؟؟؟؟

و سکوت.....

ملحفه های بیمار خیس شده.باید سریع عوض شود تا بیمار لرز نکند این کار انجام می شود.بوی بدن در حال گندیدن اتاق را پر کرده است.تب کم کم شکسته می شود.نفسهای بیمار آرام می گیرد و او خسته از این مبارزه به خواب می رود.سرم را بلند می کنم و از شیشه بیرون را نگاه می کنم.کی خورشید طلوع کرد؟

شیفت شب تمام شده. شب من صبح شد ولی شب او......چشمهایش را باز می کند. خدا حافظی می کنم.از پشت شیشه برایش دست تکان می دهم و از بخش خارج می شوم.اما.........

اما صدای نفسهایش ٬صدای قلقل اکسیژن سانترالش در گوشم پیچیده و نگاه معصومانه اش در ذهنم مانده است.................

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط آرزو محسنی  |